1396/10/25

بازی های کودکانه یا درس زندگی؟

 

از سر کوچه صدایشان را می شنیدم

پر از هیجان و هیاهو

من خود را محکم تر در آغوش می گرفتم از شدت سرما

و آنها با دماغ هایی از سرما سرخ شده، پرهیجان تر بازی می کردند

و من حیرت زده محو تماشایشان

همیشه تعجب می کردم که چگونه این پسربچه های بازیگوش

در دمای زیر صفر درجه زمستان هم بی خیال لیگ فوتبال از نوع کوچه ای نمی شوند

و امروز در میان کوچه

در این سرمای سوزناک، مغز یخ زده ام جرقه ای زد

تنها چیزی که اینگونه انرژی زاست

تنها، زندگیست

و من انگشت حیرت به دهان

محو تماشای پسرکی که اندیشمندانه به توپِ سرگردان میان زمین خیره شده بود به مانند خیرگی نیوتون به سیب

و جهش جانانه اش به سوی زمین زندگی و جرقه یافتم یافتمش در ذهن

و دیرم نور امید را در چشمانش

که آمده بود به میدان، برای تلاش

تلاش برای به مقصد رسیدن

به مقصد رساندن

و در نهایت شیرینی برد :)

این پسرک های بازیگوش در میان زمین فوتبال؛ عجیب به مانند بزرگ مردان کوچکی هستند

که نه از زمین خوردن هراسی دارند

نه از خراشیده شدن دست و پا

و خستگی ناپذیر، ۹۰ دقیقه زندگی را طی می کنند پر امید

و ایمان دارند وقتی پا از کتانی های خاک آلود بیرون می کشند

دنیایی سراسر شادی و خوبی و زیبایی را پشت سر گذاشته اند

 

فوتبال 

 

 

+ کودکان خود را از بازی محروم نکنیم

بازی برای آنها یک کلاس عملی از زندگیست

 

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/10/24

تسلیت

 

ایران #تسلیت  :(

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/10/05

:)مادربزرگ قصه گو

 

یادش بخیر

هروقت پای داستان های مادربزرگ می نشستم و سوال پیچش می کردم از گذشته برایم می گفت و من هم هربار دوباره همان ها را می پرسیدم

و او هرباربا لبخند نمکینش برایم خاطره تعریف می کرد

از زندگی درآن زمان

از فرزندانش

از کودکیشان

از سادگی زندگی ها

ازاینکه هر روز صبح زود از خانم خانه بیدار میشد و بعد از نماز صبح بساط تنور به راه می کرد

و نان می پخت برای اهل خانه

سماورها آن زمان زغالی بود

چای دم می کرد با طعم زندگی

شیر تازه از گاو می دوشید و می جوشاند برای صبحانه کودکان بازیگوش

سفره پارچه ای سفیدِ گلدار را پهن می کرد

نان های پخته و تنوری داغ را می آورد

چای خوشرنگ و خوش طعم

و لیوان های شیر گرم

همین ها هم می توانست اهل خانه را تا ناهار سیرِ سیر نگه دارد

و صبحاه ای پر از زندگی و هیاهوی کودکان :)

برایم می گفت که بعد از این چگونه باقی شیر میشد ماست و پنیر

و ماست در مشک پوستین میشد دوغ

و از دوغ، کره سفید و خوش طعم می گرفت برای صبحانه و عصرانه خانواده

می گفت که کارها تمام شده نشده، وقت درست کردن ناهار فرا می رسید

غذاهایی چون اشکنه، کوکو، سیب زمینی پخته، عدسی، پلو و…

مادربزرگ از زمین کشاورزی شان می گفت که قسمتی را برنج کاشته بودند برای مصرف خانواده

برنج محلی

و دام هایی که پرورش می دادند از گاو و گوسفند و مرغ

از شیر گاو

از گوشت گوسفند

و از مرغ و تخم مرغ هایش

از زمین گندمشان

از پدربزرگ می گفت و پسرانش که سرِ زمین به پدر کمک می کردند

او می گفت و می گفت و من هم با تمام ذوق سراپا گوش شده بودم

و یادم آمد باغ زردآلوی پدربزرگ را

که تابستان ها تفریح گاه خانواده بود

و فصل برداشت موقع شیطنت های ما برای بالا رفتن از درخت 

و زردآلو خوردن

یادم آمد زردآلوهای چیده شده داخل سبدها را

که مقداری شان می آمد خانه

ما هسته هایشان را می گرفتیم دو تا یکی

یکی سهم ظرف دیگر میشد و یکی سهم شکم های شکموی ما

و ظرف های پر از زردآلوی شکافته شده، می رفت بالای پشت بام تا زردآلوها پهن شوند و دوش آفتاب بگیرند، تا بشوند برگه زردآلو (قیصی)

و در فصل سرد بشوند خوراکی دلپذیر شکموهایی چون ما

و طعم دهنده آبگوشت ها

 

صدای موذن که در مسجد اذان می گوید مرا از خاطراتم بیرون می کشد

 

حیف

پدربزرگ زمین گیر شده

فرزندانش هم هرکدام به کار دیگری مشغولند

نه دیگر باغ زردآلویی است

نه شالیزار برنجی

نه گاو و گوسفند و مرغ و خروسی

و نه حتی دیگر مادربزرگ شیرین زبان قصه گویی :(

 

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/07/07

يافتم... يافتم!!

 

نميدونم چه حكمتيه كه هميشه زير دوش آب، توي خودم غرق ميشم

آب هميشه واسم آرامش بخش بوده

و گذر زمان رو يادم ميره

اما اينبار

سر دوش شير حموم كه تا آخرين نفس مقاومت كرده بود در برابر فشار آب؛ با يهويي بالا رفتن فشارِ آب، تَقِي از جاش در رفت و خورد توي كله بنده :(

خوردن همانا

و شوك زده شدن من همانا

و يافتم يافتم همانا!

منتها خيلي قبل تر از من قوه جاذبه رو كشف كرده بودن…

 

قانون جاذبه باعث جذب اجسام ميشه

و قانون تكامل و رشد باعث جذب فشارهاي زندگي و سختي ها ميشه

فشارهايِ زندگي و سختي هاش، مثل فشارِ آب، به سمت آدم هجوم ميارن از همه طرفــ

اگه ما آدما خودمون رو مجهز به ايمان قوي و محكم نكنيم، سختي ها رو تحمل نمياريم و از مسير خارج ميشيم

ايمان كه شُل و وِل باشه مثل سردوش شيرِ حموم ما

از سرجاش در ميره و ما هم سختي ها رو تحمل نمياريم و به راحتي يه ليوان آب خوردن در برابرشون تسليم ميشيم

 

 

ايمان

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/06/30

:)امیدم را از خودت قطع مکن

عکس نوشته فرازی از دعای بعد از نمازِ روز آخر ذی الحجه

 

لا تَقْطَعْ رَجَائِي مِنْكَ يَا كَرِيمُ
اميدم را از خودت قطع مكن اى كريم

 

ذی الحجه

 

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/06/27

دنیآخرت

دنیا همانند همین پرده نمایشی است که در #دومین_همایش_فعالان_فضای_مجازی استفاده می شود

هرچه را که به آن بدهند آن را نمایش می دهد

و

آخرت همانند آرشیو این نمایش هاست

در آن سرا این آرشیوها تمام و کمال موجود است و آنجا زمان بازپخش و اثبات است

 

” خوشا به سعادت هنرمندان خوش نام که بهترین نمایش ها را در آرشیو خود ثبت کرده اند”

 

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/06/26

:) دخترها جیغ می زنند، پسرها قلدری می کنند

تفاوت های عجیب از همان کودکی

دخترها برای خواسته هایشان جیغ می زنند

پسرها برای خواسته هایشان قلدر مئآب می شوند

ولی هیچکدام نمی دانند رفتارشان غلط است یا درست!

این خانواده است که به آنها نشان می دهد درست یا غلط بودن رفتارشان را با تایید و تشویق و لبخند یا با اخمی کوچک و گوشزد کردن اشتباهاتشان و حساسیت نشان ندادن های عجیب به رفتارشان

در نهایت کودکانمان هرچه شوند نتیجه رفتار ماست با آنها

 

مراقب آموزش های لحظه به لحظه خود به دلبندانمان باشیم

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/06/25

:) راهی سفر 5

ساعت 9:30 دقیقه

به مقصد نزدیک میشوم و رسیدم به آخر اولین سفر تنهایی ام

نتیجه اش چند صفحه خط خورده کمی فسفر سوزانده و فکری عمیق

سفرهای تنهایی گاهی پر از شکوفایی نا گفته هاست

همه به مقصد خود می رسند

ولی جاده ها همچنان ادامه دارند و ماشین ها همچنان در راهند و ناپیدا ها و ناگفته های زیادی در پستوهای ذهنمان خود را مخفی کرده اند

که اگر رخ بنمایند شاید غوغا به پا کنند.

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است

9:45

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/06/25

:) راهی سفر 4

دوربین کنترل سرعت

ما آدم ها عادت کرده ایم به قانون شکنی

به سرعت غیر مجاز

به سبقت های نابه جا

به زیرپا گذاشتن قوانین

بعد هم مجبور میشویم برای خودمان دوربین بگذاریم

بعد هم راه حل پیدا کنیم که دوربین ها رو دور بزنیم

مثلا قبل از رسیدن به دوربین با سرعت 130 کیلومتر درحال فشار دادن پدال گاز بیچاره ایم

به نزدیکی دوربین می رسیم سرعتمان میرسد به زیر 100

بعد از جا گذاشتن دوربین دوباره آش همان آش است و کاسه همان کاسه

در آخر کار هم کیفوریم از زرنگی خود

امان از روزی که کیفور شویم از دور زدن قانون خدا :(

هیهات از قهرش :(

بر روی دروغ اسم مصلحت می گذاریم

بر روی دور زدن کلاه شرعی

و بر سکوتمان در دیدن خطا و ظلم، تقیه

 

آدم های زرنگی شده ایم حتی در برابر خالقمان

امان از روزی که خدا گوشمان را بپیچاند و تنبیه مان کند

 

دوربین های خدا دور زدنی نیستند مراقب اعمال و رفتارمان باشیم …

اشتراک گذاری این مطلب!
1396/06/25

:) راهی سفر 3

“دین و ادب زاده خرد است”

روی دیوار مدرسه ای در شهر ماهیدشت نوشته شده بود

کاش معلمان به جای هندسه و زیست و ادبیات و هنر و …

اول خرد ورزی و هنر درست اندیشیدن را چون مادرانی دلسوز و مهربان به کودکان نوآموز خویش می آموختند

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3